محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
17
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
عبد المطَّلبش به آن خواندندى كه مطَّلب تير انداختى و وى با پيش آوردى و آنگاه وى را اين نام كردند . ] و چون مطَّلب بمرد ، آن مهترى و رياست و رفاده [ 163 a ] همه به عبد المطَّلب سپرد . و عبد المطَّلب به سخاوت همچون عبد مناف بود و او را مطعم الناس و الوحوش نام كردند . و اين لقب جز او كس را نبود . و چون اصحاب الفيل بيامدند به در مكّه و همه هلاك شدند ، عبد المطَّلب چندان خواسته از ايشان به غنيمت يافت كه عدد آن پديد نبود . و مهترى وى اندر عرب از مهترى قصىّ بر گذشت ، و از عبد مناف و از هاشم و از همه جدّانش سخاوت وى بيشتر آمد ، و هديهء او از حدّ برفت . و كنيت عبد المطَّلب هم ابو الحارث بود . و عبد المطَّلب مال بسيار يافته بود كه مردى به وقت اسماعيل عليه السلام خواست كه از مكّه برود ، و خواسته اى كه داشت به چاه زمزم اندر پنهان كرد ، و نيز گويند كه خود اسماعيل آن را دفن كرده بود از بهر آنكه اگر روزى چاه خراب شود به عمارت آن كنند . و ايدون گويند كه دو نخجير بود از زر و صد شمشير بود از پولاد و صد زره داودى و عبد المطَّلب را آرزو بودى كه چاه زمزم بكند و آن دفين را بر گيرد كه شنيده بود و ندانست كه كجا بكند . پس شبى به خواب ديد كه شخصى او را گويد بر خيز و بكن كه آن چاه پدر تو است اسماعيل بن ابراهيم عليهما السلام . و چون از خواب بيدار شد ، بحقيقت هم نمىدانست ، موضع آن . پس شب سوم به خواب ديد كه برخيز ، و بكن آنجا كه سرگين است و دم . در خواب گفت : زدنى . پس ديگر بار آواز شنيد كه آنجا كه زاغى سياه بيايد و منقار بر زمين زند بكن . پس بدانست كه اندر آن ميان چاه نهاده است ، و نيارست دست فرا چاه كردن . ترسيد كه اگر ميان آن چاه بكاود ، چاه ويران شود . تافته شد . پس تدبير كرد كه آب آن چاه همه بر كشد و ميان چاه بجويد . پس آب بركشيد و بن چاه كندن آغاز كرد و با خداى تعالى نذر كرد كه اگر آب اين چاه بركشم و ميان چاه بكنم و اين خواسته بيابم ، و باز اين چاه به دست من نيكو شود و آب باز آيد ، از اين پسران كه دارم يكى را قربان كنم خداى را عزّ و جلّ . پس چاه بكند و آن دفين را بيافت . پس چاه را پاك كرد و آب برآمد . و عبد المطَّلب بدان